در طواف سوم

 

سه نقطه

گنجشك پر  جبريل پر  بابا سه نقطه
من پر  تو پر  هركس شبيه ما  سه نقطه

عمه نه عمه بالهايش پر ندارد
حالا بماند در خرابه تا سه نقطه

اين محو يكديگر شدن در اين خرابه
يا اينكه ما را مي پراند يا سه نقطه

اصلاً چرا من خواستم پيشم بيايي
بابا شما كه پا نداري تا سه نقطه

يادت مي آيد روزهاي در مدينه
دو گوشواره داشتم حالا سه نقطه

وقتي لبت را زير پاي چوب ديدم
مي خواستم كاري كنم امّـا سه نقطه

000

انگشت خود را جمع كرد و ناگهان گفت
انگشت پر  انگشتر بابا سه نقطه



_______________از: علي اكبر لطيفيان __


 

السلام علیک یا اباعبدالله

 

نقاشي


بگذار زير پاي تو نقاشي ام كنند
در دومين هجاي تو نقاشي ام كنند

مثل كبوتران شب جمعهء حرم
بگذار در هواي ِ تو نقاشي ام كنند

مثل كتيبه هاي ِ قديم حسينيه
در مجلسِ عزاي تو نقاشي ام كنند

جبريل مي شوم سر سجاده اي اگر
همسايه دعاي ِ تو نقاشي ام كنند

بگذار مثل مَشك پر از آب ، يك غروب
در دست بچه هاي تو نقاشي ام كنند

من نذر كرده ام كه به هنگام مردنم
نزديك كربلاي تو نقاشي ام كنند

حتماً مرا بدون سر و تشنه مي كِشند
روزي اگر براي تو نقاشي ام كنند

آيا نمي شود كه در اين زير سنگها
آقاي من، به جاي تو نقاشي ام كنند؟!

 

__________________از: علي اكبر لطيفيان‌___

 

 

پا به پای محرم

 

غروب شصت و يك
 

حـتي خـدا مـيان حسـينيهء غمـش
سوگند خورده است به ماه محرمش

شبهاي قدر محترم و با فضيلت اند
امّـا نمي رسند به شبهاي مـاتمش

امروز نه، غروب همان سال شصت و يك
مـا را گـره زدنـد به نخـهاي پـرچمش

اين دستمال گـريه پر از نـور مي شود
وقتي به دست روضـهء خورشيد مي دمش

چشمي كه از براي تو گريان نمي شود
بايد حـواله داد به دست جـهنمش

جانم فداي ِ محتشم خانواده ات
با اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتمش

 

____________________ از: علي اكبر لطيفيان ___

 

 

سه شنبه من

.... و يك غزل جديد از آقاي لطيفيان ...

 

يك شب بيا ستاره بريزم به پاي تو

اي آفتاب من همه چيزم فداي تو

يك شب بيا به ما برسد اي اذان صبح

از پشت بام مسجد كوفه صداي تو

ما مدتي است خانه تكاني نكرده ايم

شرمنده ايم در دل ما نيست جاي تو

غير از همين دو قطره اشكي كه مانده بود

چيزي نداشتم كه بيارم براي تو

از روزهاي هفته سه شنبه براي من

شبهاي پنجشنبه و جمعه براي تو

روزي به خاطر سفر جمكران من

روزي به خاطر سفر كربلاي تو

كفش مجروح

روي بالم يكي دو پر بكشيد

دست مرهم بر اين جگر بكشيد

پاي ساعات گريه هاي شما

چشممان را شكسته تر بكشيد

محضر سبزتان نشد ، عكس

يك گدا را به پشت در بكشيد

كفش مجروح سرنوشت مرا

تا دم خيمه ات اگر بكشيد ...

.... راضي ام ، از خدام هم باشد

تن من را بدون سر بكشيد

 

السلام علیک یا خورشید

رسید تا فلکه آب و روبروی حرم

گذاشت دست به سینه : سلام سوی حرم

لب زمین دو چشمش دوباره باران خورد

در آستانه دریا گرفت بوی حرم

گذاشت صورت خود را به صورت یک در

نفس کشید و نفس شد به رنگ و روی حرم

تمام حس عطش را به کاسه ها نوشید

و پر شد از تب و تاب لب سبوی حرم

در آن طرف پدری که خمیده . با گریه

گره زده پسرش را به آبروی حرم

چقدر قطره به دریا رسیدنش زیباست

چقدر زمزمه جاری شده به جوی حرم

در ازدحام توسل ز چشم من گم شد

ضریح بود و هزاران دعای توی حرم

شکست بین نماز زیارت آقا

شکست و ریخت قنوتش به گفتگوی حرم

***

شفا گرفته مریضی .....زدند نقاره

صدای معجزه پیدا شد از گلوی حرم

***

گذاشت دست به سینه .عقب عقب برگشت

رسید تا فلکه آب و روبروی حرم

از صبح شبنم تا سواد آينه

اي رنگ آب، آبي دريا دل شما

شرقي عشق ، گرم تماشا دل شما

شبنم نه! مثل صبح قنات دل كوير

نه! نه ! نه ! بوده بهتر از اينها دل شما

تا روبروي آينه هرگز نمي رسم

راهم چقدر دور شده تا دل شما

از جنس شعرهاي معاصر دل من است

شور شكوه بيدلي اما دل شما

در گريه ات غرور جگر را شكسته اي *

اين روضه ها چه كرده مگر با دل شما ؟

دست مرا بگير و ببر تا لب فرات

اي نيل عشق حضرت سقا دل شما

---

شب شد ، چقدر سرد شده ، راه مي دهد

گنجشك كوچك دل من را دل شما

---

خانم غزل بدون تو تعطيل مي شود

يعني كه هست شاعر زهرا(س) دل شما

---------------------

*كسي نگفت به ما اشك هم جگر دارد** رضا جعفري 

 

عرض تبریک

 

به بهانه فرا رسیدن ماه ضیافت الهی و دلتنگیمان در سحرگاهان این ایام،
سحرهایمان را با نام حضرت صدیقه طاهره حضرت زهرا (سلام الله علیها) و با امید فرج فرزند خلف و غائب ز میانه اش، حضرت بقیةالله الاعظم (که جان و مالمان بفدایش باد) تجلی می بخشیم ..
 و برای ظهورش هر سحرگاه دست تمنا بسوی احدیت دراز می کنیم و از او میخواهیم این آخرین لحظاتی باشد که حضورش را غریبانه حس می کنیم ...

 

 

 

 

اللهم عجل في فرج مولانا صاحب العصر و الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف  و جعلنا من انصاره و اعوانه و اشياعه و مستشهدين في ركابه و الرزقنا صحبته و رويته.              « آمين گويش شما باشيد.»

 

 

 

 

ضیافت با نام حضرت زهرا (س)

" گریه کبود "

چقدر آرد نشسته است روی دامانت
فدای گردش دستاس آسیا بانت

از آن زمان که تو را از بهشت آوردند
نشسته اند ملایک سَرِ خیابانت

همیشه فصل بهاری - همیشه سر سبزی
اگر چه پر شده از برگ زرد گلدانت

ببین که پلک خداهم به هق هق افتاده است
به گریه های کبودِ بدون پایانت

سرِ مزار تو حتی مدینه محرم نیست
خدا برای همین است کرده پنهانت

الا مسافر گندم نخورده ی دنیا
چقدر آرد نشسته است روی دامانت

 

_____________________شاعر: علی اکبر لطیفیان

 

انتظار در ضیافت

" دوازده "

من حقّم است هشت گرفتم چرا که من
یک جمله هم نساخته ام با دوازده

با چند نمره  باشد اگر  رد نمی شوی
یک ، دو ، سه ، ... ، هفت ، هشت، نَه آقا دوازده

بی تو تمامِ اهل قیامت رفوزه اند
ای نمرۀ قبولی ِ دنیا، دوازده

000

ثانیه های کـُند توسل می آورند
یا "صاحب الزمان خدا" یا "دوازده"

حالا که ساعت تو و چشم خدا یکی است
آقا چقدر مانده زمان تا دوازده

امروز اگر نشد ولی یکروز می شود
ساعت به وقت شرعی زهرا (س) دوازده

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ علی اکبر لطیفیان

ایام فاطمیه

 

"کبوترِ همیشه"

هر چند پر شکسته شدی و نمی پری
اما هنوز، مثل همیشه کبوتری

شکر خدا که پاشدی و راه می روی
انگار فاطمه کمی امروز بهتری

حتی برای دلخوشیِ ما... چه خوب شد
مشغول کارِ خانه شدی روز آخری

شانه زدی به موی پریشان دخترم
می خواستی نشان بدهی باز مادری

با این قنوت نا متعادل چه می کنی
داری دعا به خانه ی همسایه می بری!؟

هر چند خنده می کنی از دیدنم، ولی
با طرز راه رفتن خود گریه آوری

بانو! تو را قسم به دلم احتیاط کن
وقتی که دست جانب دستاس می بری

کم کم بساط زندگیم جمع می شود
آخر نگاه می کنیــیَم جور دیگری ....

 

ــــــــــــــــــــــ شاعر: علی اکبر لطیفیان

 

ایام فاطمیه

"صدای آینه"

سپرده ام به کنیزان و هر چه نوکرتان
که آینه نگذارند، در برابرتان

که گیسوی تو یکی در میان پر از یاس است
چه آمده است در این کنج خانه بر سرتان

شکسته ای و همینکه به راه می افتی
صدای آینه می آید از سراسرتان

چه روی داده که حتی برای یک لحظه
عقب نمی رود از روی چهره معجرتان

نبیـنمت که به دیوار تکیه می آری
کنار چشمهای غریب همسرتان

کجاست شانه زدنها که کار هر شب بود!؟
به گیسوان همیشه نجیب دخترتان

خدا به خیر کند این نفس زدنها را
که سخت می رسد از سینه تا به حنجرتان

ببین چگونه غرور شکسته ی مردی
نشسته پای نفسهای رو به آخرتان

 

_____________ شاعر: علی اکبر لطیفیان

 

تقدیم به اربابم

غزل احتمالی 

باران لحظه های پر از خشکـسالـیَم!
احساس آبیِ غزلِ احتمالـیَم!

در این اتاق یک_دو_سه متری م ، دلخوشم
با رنگ آسمانی ِ گلهای قالـیَم

تا کی صدای آمدنت طول می کشد؟
پیغمبر قبیله! امام اهالـیَم!

وقتی غروب می شود و گریه می کنی
آیا نمی شود به نگاهت بـمالـیَم

دنبال ارتفاع ِ خودم آمدم، اگر
اطراف گیوه های تو در این حوالـیَم

ای رمز جدول همه ی "جمعه نامه ها "
تنها جواب آئنه های سوالیم!

یک روز هم اذان ترا پخش می کنند
از پشت بام حنجره های بلالـیَم

تو لحجه ی زبان خدائی و من ولی
از پایه ریزهای زبانهای لالـیَم

حالا کنار چشم تو لُکنت گرفته ام
من دوستدالَمت، آیا دوست دالـیَم!؟

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شاعر: علی اکبر لطیفیان
 

اربعین

 

همشیرۀ خورشید

زخمیِ زنجیرم کبودِ بی شمارم
بر شانه هایم زخمهای کهنه دارم

همشیرۀ خورشیدم و بانوی نورم
هر چند که در پنجه ی گرد و غبارم

شامِ  غریبانیِ عصر خیمه هایم
آن چادر خاکیِ در حال فرارم

نام مرا با خطّ نا محرم نوشاتند
یعنی اسیر کوچه های روزگارم

دیگر نمی آید به دنبالم مغیلان
دیگر ندارد آبله کاری به کارم

من حضرت یعقوبم و یوسف پرستم
بر سینه ام پیراهنت را می فشارم

دسته گل یاسی ندارم بر مزارت
امّا به جایش تا بخواهی لاله دارم

انگار من خوابیده ام در این بیابان
انگار تو افتاده ای روی مزارم

من با نیابت از تمام خاندانم
بر آستان خاکی ات سر می گذارم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تقدیم به سرورم  باب الحوائج حضرت عباس علیه السلام

گذر نخلستان

مشک بر دوش به دریا آمد
همه گفتند که موسی آمد

نفس آخر ماهی ها بود
ناگهان بوی مسیحا آمد

از سر و روی فرات، آهسته
موج می ریخت که سقا آمد

او قسم خورده که سقا باشد
آن زمانی که به دنیا آمد

دست بر زیر سر آب نبرد
علقمه بود که بالا آمد

از کمین گذر نخلستان
با خبر بود که تنها آمد

کاش آن تیر نمی آمد، حیف
از ید حادثه امّا آمد

انکسار از همه جا می بارید
از حرم شاه حرم تا آمد

داشت آماده ی هجرت می شد
که در این فاصله زهرا آمد

از دل علقمه زیبا می رفت
مثل آن لحظه که زیبا آمد

________________«ع.ل»

 

کامل ترین غزل

آمد از خیمه همچو قرص قمر
آنکه آماده بهر پرواز است
اشتیاق است و ترس جاماندن
بند نعلین او را اگر باز است 

کربلا با نسیم گلبرگش
رنگ و بوی گلاب می گیرد
حسنی زاده است٬ حق دارد
چهره اش را نقاب می گیرد 

آخر او  ماهپاره می باشد
مثل خورشید عرشه ی  زین است
آن گلی که به چشم می آید
زودتر در نگاه گلچین است 

قامت سبز و قد کوتاهش
بوی کامل ترین غزل دارد
اینکه شوق زبان زد عشق است
سیزده شیشه ی عسل دارد 

جشن دامادی و بلوغش بود
که به تکلیف خود عمل می کرد
مثل یک غنچه زیر مرکبها
داشت خود را کمی بغل می کرد 

سینه گاهش کمی تحمل داشت
آن هم از دست نعلها وا شد
معجزه پشت معجزه آمد
نونهالی شبیه طوبی شد 

گر عمو را شکسته می خواند
گر کلامی به لب نمی آرد
در مسیر صدای بی حالش
استخوان مزاحمی دارد 

قامت او کمی بزرگ شده است
یا عمو قامت خمی دارد؟!
رد پای کشیده ی او تا
وسط خیمه لاله می کارد 

بر سر گیسوی پریشانش
رنگ خونابه نیست٬ رنگ حناست
آخر این نوجوان بی حجله
تازه داماد سیدالشهدا ست

پابه به پای محرم

 

محضر سلیمان

ای فدای دل منوّرتان
ای به قربان چشم کوثرتان 

وای بر حال جبرئیل٬ او را
گر برانید٬ روزی از درتان 

ای سلیمان٬ موری آمده است
تا مشرف شود به محضرتان

من کیم؟ دوره گرد چشمانت
زینبم من همان کبوترتان 

کودکانم چه ارزشی دارند؟
جان عالم٬ تصدق سرتان 

کرده ام یا اخا دو آئینه
نذر چشم علی اصغرتان 

ظهر دیدی چگونه خوش بودند
در صفوف نماز آخرتان 

به امیدی بزرگشان کردم
تا به دستم شوند٬ پرپرتان 

گر بگویی بمیر٬ می میرند
دست بر سینه اند و نوکرتان 

پای تفسیر٬ شیرشان دادم
پای تفسیر گریه آورتان 

پای تفسیر سوره مریم
سورۀ زخمهای پیکرتان 

تا که راضی شوی و اذن دهی
پر بگیرند در برابرتان 

یادشان داده ام٬ قسم بدهند
بر ضریح کبود مادرتان 

بگذار اینکه ذبحشان سازم
پای رگهای سرخ حنجرتان 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ«ع.ل»

 

پا به پای ثانیه های رو به محرّم

 


اذان گريه

لباس مشکي ما را به دستمان بدهيد
به ما حسينيه ي گريه را نشان بدهيد

مرا که راهي بزم عزاي اربابم
براي زود رسيدن کمي توان بدهيد

اگر خداي نکرده در آخر خطم
به جان اشک سه ساله مرا امان بدهيد

نماز گريه ي ما با امامت سقاست
به روي مأذنه ي کربلا اذان بدهيد

براي آنکه بمانم هميشه بر درتان
به کلب قافله ي عشق استخوان بدهيد

قسم به حرمت چشمانتان اگر مُرديم
به روي سنگ حسينيه غسلمان بدهيد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ«ع.ل»
 

پا به پای ثانیه های رو به محرّم

سينيِ سيب

سيني بدست بود و سر کوچه ديدمش
با پرچمي که روي نگاهم کشيدمش


"آقا کمک کنيد، خدا خيرتان دهد"
او دم گرفته بود .. وَ من مي شنيدمش

سيب رسيده اي جلوي باورم گذاشت
منهم بدون هيچ تعلّل خريدمش


شب آمدم به خانه و آن سيب سرخ را
تقسيم کردم و بغل سفره چيدمش

* * *

حالا درخت سيب شده ، بار آمده است
آن ميوه اي که قبل محرم خريدمش


روزي هزار بار مرا شُکر مي کند
اين کودکم که با غمتان آفريدمش

رفتم سراغ کودکم امروز مدرسه
سيني بدست بود و سر کوچه ديدمش

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ «ع.ل»

 

تقدیم به ساحت مقدس آن یار سفر کرده

مرد ظهور

ما منتظريم از سفر، برگردي
يکروز شبيه رهگذر برگردي


با کاسه ي آب و مجمري از اسپند
ما آمده ايم پشت در، برگردي


وقتي سر شب که رفتنت را ديديم
گفتيم نمي شود سحر، برگردي؟؟


ما منتظر تو ايم آقا، نکند
يک جمعه غروب بي خبر برگردي


من گوشه نشين کوچه ي برگشتــم
اي کاش که از همين گذر برگردي


پرواز نمي کنيم از اينجا، بايد
در فصل نبود بال و پر برگردي


وقتش نرسيده است اي مرد ظهور
با سيصدوسيزده نفر، برگردي؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ«ع.ل»
 

تقدیم به ساحت مقدس یار سفر کرده




 غروب خاکستري
 
 امروز آقا، بي تو جور ديگري بود
 حتي نگاه ياسها، نيلوفري بود
 
 خورشيد مثل پنج شنبه پا نمي شد
 انگار بين رختخوابش بستري بود
 
 برشانه هاي شمع ها در اول صبح
 تابوت يک پروانه ي خاکستري بود
 
 وضعيت آب و هوا مثل هميشه
 مثل هواي جمعه ي پشت سري بود
 
 چشم زمين جاهليت خيز دنيا
 دنبال خطّ کوفي پيغمبري بود
 
 اينکه غروب است و کمي بارانيم، نه
 از اولش همه روز گريه آوري بود
 
 در چشمايم ، التماس آخرينم
 ما را به سمت "چشمهايت مي بري" بود
 
 اين سال هشتادوچهار شمسي ما
 آقا چه مي شد سالِ خورشيدي تري بود؟
 
  

تقدیم به ساحت آن یار سفر کرده

 

امام جمعۀ کوفه

من گريه مي ريزم به پاي جاده ات، تا
آئينه کاري کرده باشم مقدمت را

اوّل ضمير غائب مفرد کجائي؟
اي پاسخ آدينه هاي پر معمّا


بي تو سروديم آنچه بايد مي سروديم
يعني در آورديم باباي غزل را

حتمّي ِ بي چون و چرای سبز برگرد...
راحت شويم از دست اما و اگرها

آب و هواي خيمه ي سبزت چگونه است؟
اينجا گهي سرد است و گاهي نيست گرما

بهر ظهور امروز هم روز بدي نيست
اي تکسوار جاده هاي رو به فردا

آقا، صداي پاي سبز مرکب توست
تنها جواب اينهمه "مي آيد آيا؟"

يک جمعه مي بينيد نگاه شرقي ِ من
خورشيد پيدا مي شود از غروب دنيا

آقا نماز جمعه ي اين هفته با تو
پاي برهنه آمدن تا کوفه با ما

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ«ع.ل»