همشیرۀ خورشید

زخمیِ زنجیرم کبودِ بی شمارم
بر شانه هایم زخمهای کهنه دارم

همشیرۀ خورشیدم و بانوی نورم
هر چند که در پنجه ی گرد و غبارم

شامِ  غریبانیِ عصر خیمه هایم
آن چادر خاکیِ در حال فرارم

نام مرا با خطّ نا محرم نوشاتند
یعنی اسیر کوچه های روزگارم

دیگر نمی آید به دنبالم مغیلان
دیگر ندارد آبله کاری به کارم

من حضرت یعقوبم و یوسف پرستم
بر سینه ام پیراهنت را می فشارم

دسته گل یاسی ندارم بر مزارت
امّا به جایش تا بخواهی لاله دارم

انگار من خوابیده ام در این بیابان
انگار تو افتاده ای روی مزارم

من با نیابت از تمام خاندانم
بر آستان خاکی ات سر می گذارم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ