فاطمه سه ساله
دارم ، ندارم
مثل گذشته بال و پر دارم ؟....ندارم
حال بپر ، بال بپر ، دارم؟......ندارم
بی اطلاعم اینکه این مردم چه کردند ....
.....با معجرم ، اما خبر دارم ندارم
گفتند: می آید پدر،....یعنی می آید؟
اصلا مجالی تا سحر دارم؟ ندارم؟!!
***
عمه کمک کن آن توانی را که با آن
این پرده را از طشت بردارم ندارم
***
سر را گرفت و با خودش هی فکر میکرد
یعنی دوباره من پدر دارم ؟.... ندارم
هر چند زخمی ام ولی از زخمهایت
زخمی بگویی بیشتر دارم ندارم
با دیدن تو دردها از یاد من رفت
پس بعد از این دردی اگر دارم ندارم
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 4:46 توسط علی اکبر لطیفیان
|
اشعار این وبلاگ متعلق به نویسندگان آن است.