فاطمیه
رفتن و نرفتن
زانو بغل گرفته ام و مات چشم تو
يعنی منم تلاطم اوقات چشم تو
يک زخم تازه روی تنت کشف کرده ام
هر بار آمدم به ملاقات چشم تو
درد کبود صورت تو داد می زند
سيلی کمی نکرده مراعات چشم تو
سرتا به پای عرش همگی گوش می شدند
تا می رسيده وقت مناجات چشم تو
حالا همه شبيه دلم بغض کرده اند
از هاله کبود جراحات چشم تو
*********
گيرايی بهار منی ! سبز رو به زرد
دستان من به دامن سادات چشم تو
اشعار این وبلاگ متعلق به نویسندگان آن است.